ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

اتلیه رفتن گل پسری وجشن عقد

سلامممممممممممم   بنابه قولی که به دوستانم کلوپ (سحر جون مامان ارشاک)داده بودم امروز که ایلیا خان خواب رفتند امدم وبلاگشو اپ کنم    یه دلیلی که خیلی تنبلم  حال وحوصله نیست دیگه گزارش کارهای گل پسری رو بنویسم از سرکار که وقت نتم کمه  بعدش هم کامی مشرف به اتاق رییسههههههههه از خونه هم تا میام کامی رو روشن کنم گل پسری سریع دکمشو میزنه وخاموش میکنه ومامانشو منصرف از  اپ کردن میکنه  خدایی پسرم خیلی به فکر مامانشه نمی خواد زیاد خسته بشم  ولی خدایی از شیطونی های پسری که هرچه بگم  بازم کمه  عزیزدل مامان دیگه داره اخرین ماههای 20 ماهگی رو میگذرونه دو روز بیشتر نمونده تا وارد 21 ماهگی زندگیت بش...
4 تير 1392

دلنوشته دختر خاله

اسمم حانیه ست.من دخترخاله ی ایلیاهستم.امروز اومدم واسه ی ایلیا جیگرخودم تو وبلاگشو بنویسم چون مامان جونش کم تروقت میکنه برای ایلیاجون بنویسه.عسل من یه پسر شیطون و با نمکه. ایلیاتازه یاد گرفته اسم های مارو صدا کنه: به من میگه حاننننننننه به داداشم که اسمش پویاست میگه پوبببببببا وقتی هم که بهش میگی کوفت کی بخوره میگه:پوبببببببا میگی چایی کی بخوره؟میگه مامان یا بابا. به داداش امیدش میگه اممممممه به مامان من هم که خالشه میگه صیدددیده(صدیقه) اسم باباش رو هم صدا میکنه:ریضضضا(رضا) هر موقع بهش میگی ایلیامنودوست داری؟جواب میده:نهههه.مامان دوست داری؟نهههه ...... خلاصه هر کی رو بگی دوست داری؟میگه:نههههه عاشق پارک وسرسره وآب بازیه و...
14 ارديبهشت 1392

واکسن 18ماهگی+روز مادر

روزمادر بر همه مادران عاشق مبارک  وای چه کلمه زیبایی مادررررررررررررردستانم از نوشتن وزبانم از گفتن نام مادر عاجزهست خدایا همه مادرها راد پناه خودت حفظ کن وهمیشه در کمال  سلامتی وشادابی باشند اما پسر گلم وارد نوزدهمین ماه زندگییت شدی ودوشنبه نهم اردیبهشت هم نوبت واکسن 18ماهگیتو داشتی بااینکه سرکار بودم وبابای مسولیت واکسن زدنتوپذیرفته بود ولی همش حواسم از سرکاربهت بود که بابایی زنگ زد وگفت خداراشکر یه کوچولوگریه کردی ودیگه اذیت نکردی خوبی شکر خدا ولی بعد ازظهر پات درد داشت وگریه میکردی ووپاتو زمین نمیزاشتی تا اینکه ساعت 6معصومه دختر دایی ولی اومد دیگه شما هم شجاع شدی ودرد پات یادت رفت وکلی با دختر دایی بازی کردی ودا...
12 ارديبهشت 1392

دومین بهار زندگی عزیز دل مامان

سلام پسر گلم دومین بهارزندگیت مبارک باشه انشالله 120بهاردیگه هم به خوشی وخرمی طی کنی وهرروز سرحال تر وشاداب تر باشی میدونی مامانی خیلی تنبله که وبلاگتو آپنمیکنه فصل بهاره وکسلی بی حوصله گی...تو خونه از دست شما که اتیش میسوزنی وقت نمیکنم تاکامپیوتر روشن میکنم  یا گریه میکنی یا زود خودت خاموشش میکنی محل کارمم از مدیر می ترسم لو برم دیشب هم تصمیم گرفتم کلی زحمت کشیدم سریه اومدی کامی مامانی خاموش کردی وهمه زحمتمو به هدر دادی الهی مامان  قربون یه تارموت بره شیطون یلاااااااااااااااااا الان برات می نویسم عید موقع سال تحویل منو تو باباییو داداشی کنارهم بودیم که سال  جدید آغاز شدبعد با مامانی وداداشی اولین جایی که رفتیم کنا...
8 ارديبهشت 1392

روزمرگی

سلام گل پسرم مامانی ترو خدا منو ببخش که  خیلی وقته سری بهت نزدم ووبلاگتو آپ نکردم میدونی این روزها خیلی تنبل شدم وحال حوصله درست حسابی ندارم دیشب با خودم عهد کردم امروز حتما یه سر به اینجا میزنم از روزهای گذشته ات بگم که وارد پانزدهمین ماه زندگیت شدی  انشالله مبارک باشه این روزها داره به سرعت باد میگذره من هیچکاری هم واسش نمی تونم بکنم  .....دیگه هفتمین مرواریدت قبلا ها خودشو نشون داده بود و  هشتمین دندونت هم یک هفته هست که به سلامتی جونه زده ورونمایی کرده حالا پسرم 4تا دندون بالا وپایین داره انشالله به سلامتی ومبارکی داری واسه خودت مردی میشی........................ از کار هات دیگه  نگم که عشق مامان شدی وحسابی وا...
30 فروردين 1392

عکس های تولد ایلیا عزیززززززززززز

خوبی پسر گلم بعد از مدت زیادی مامان موفق شد عکس های تولدت را بزاره تووبلاگت البته قصد  گرفتن تولد نداشتیم کیک تولدددددددددد این عکس جیگر مامان وعلی پسر عمه فاطمه  ایلیا ومعصومه دختر داییش ومحیا دختر عمه  بزرگه اینم بابا بزرگه ایلیااااااااااااااااااااااااااا   ...
20 آذر 1391